صد سال مسخ در قلعه‌یِ حیوانات

نوشته شده توسط رامین در ۱۴ تیر ۱۳۹۲

در چند روزِ گذشته دو تولد داشتیم از آدم‌هایی که در دورانی قهرمانانِ زندگی‌ام به حساب می‌آمدند، فرانتس کافکا که همین دو روزِ پیش تولدِ ۱۱۰ سالگی‌اش بود و جورج اورول که هفته‌ای قبل زادروزِ ۱۳۰ سالگی‌اش بود. اولی قهرمانِ روزهایِ پیش از جوانی‌ام بود و دیگری قهرمان روزهایِ پس از آن پس رواست که دومی را بستایم و اولی را تنها دوست داشته باشم و جاهل باشم نسبت به آنچه که گفته چرا که صدها و هزارها مرتبه ثقیل‌تر از آن چیزی بود که نوجوانی قادر به درکِ آن باشد و نیاز دارد به خوانشی دوباره این قهرمانِ پیرِ سال‌هایِ جوانیِ من.
در این منولوگ نه قرار است از مسخ بگویم و نه از قلعه‌یِ حیوانات و نه از تفسیر و تعبیر و تعمیمِ آن به جامعه‌یِ امروز و مناسباتِ آن‌ها، صرفاً مروری است بر خاطراتی که خوش برجای مانده از این دو.

KafkaOrwel

ادامه مطلب …

من در سالی که گذشت

نوشته شده توسط رامین در ۳۰ اسفند ۱۳۹۱

به ساعتِ من چیزی نزدیک به ۸ ساعت مانده تا آغازِ سالِ ۱۳۹۲.
سالِ ۹۱ در حالِ تمام شدن است همان‌طوری که یک روز سالِ ۹۰ تمام شد و قبل‌تراش سالِ ۸۹ و ۸۸ و می‌رود تا ۷۰ و ۶۰ و یک روزی هم سالِ ۹۲ تمام می‌شود، می‌دانی شبیه به دویدن دورِ یک میدانِ فوتبال است و یا چیزی شبیه به ان، می‌دوی، می‌دوی، می‌دوی و دوباره می‌رسی به خطِ شروع که منطبق است بر خطِ پایان و همه چیز مثلِ قبل است فقط شمارِ دورهایی که زدی زیاد می‌شود و خستگی‌ات افزون و این داستانِ مکررِ زندگی است.
سالِ ۱۳۹۱ رو به پایان است و نفس‌هایِ آخرش را می‌کشد و بخارِ دهانش و سنگینی پلک‌هایِ فرتوت زمین و زمان را متأثر کرده. سال ۱۳۹۲ دوری جدید بود در زمینی تکراری با دوندگانی خسته‌تر از هر سال، برایِ من نه سالِ خوبی بود و نه بد، نه بهترین سالِ زندگی‌ام بود و نه بدترین‌اش، درست شبیه به زندگیِ واقعی بود، نه از مدل‌هایی که فقط در فیلم‌هایِ سینمایی می‌توان دید. یک شروعِ ساده، یک منحنیِ نرمال و یک پایانِ قابلِ پیش‌بینی. هیچ‌چیزِ فرایِ تصوری اتفاق نیافتد، کارهایی بودند که می‌بایست در این سال انجام می‌دادم و نشد و کارهایِ بسیارِ دیگری بودند که انجام دادم. در مجموع آن سالی نبود که سال‌ها منتظرش بودیم، سالِ حاویِ «یک روزِ خوب» نبود. هر چند گه دیگر امیدی به آمدنِ «یک روزِ خوب» هم ندارم . یا به ساختنش، می‌دانی که ما خالقانِ فراموشی هستیم و نه آفرینندگانِ روزهایِ خوب.
می‌خواهم مرور کنم این دورِ لعنتی را تا ببینم چه شده.
سالی که گذشت سالی بود مملو از خاطرات، بد و خوب، چه فرقی می‌کند؟ وقتی آدمی خاطره باز باشد برای‌اش فرق نمی‌کند یک خاطره چقدر خوب است و یا چقدر بد. خاطره برایِ آدم‌هایی مثلِ من عینِ زندگی است.

مروری بر خاطراتِ امسال:

ادامه مطلب …

چرا گنو/لینوکس را دوست دارم؟ (بخشِ غیرِ مسابقه!)

نوشته شده توسط رامین در ۳ بهمن ۱۳۹۱

یا اعترافی از یک لینوکس دوست به جامعه‌یِ همذات‌اش

آنان که آزادی را فدای امنیت می‌کنند، نه شایستگی آزادی را دارند و نه لیاقت امنیت را.
بنیامین فرانکلین

همیشه «چرا»‌ها پرسش‌هایِ سختی به حساب می‌آیند، حداقل برایِ من یکی که اینگونه بوده. یعنی چراییِ یک چیز شاید بیش از خودِ آن چیز ارزش داشته باشد ولی پاسخ دادن به این چرایی هرگز آسان نبوده چرا که گاهی وقت‌ها این پاسخ با شرمناک‌ترین حس‌هایِ آدمی آمیخته شده که ترجیح می‌دهد از آن‌ها صحبتی نکند و جای‌اش دلایلِ دیگری سرِ هم کند که گرچه در ظاهر توجیح‌پذیر می‌نماید ولی در باطن بهانه‌هایی‌ست برایِ فرار از پاسخ‌گویی.
این سوال برایِ آنانی که در جهتِ رودخانه شنا نمی‌کنند چیزِ غریبی نیست، می‌دانید برایِ ماهی سیاهِ کوچولو دریا چیز بعیدی نبود ولی بردرانش مدام در این اندیشه بودند که چه چیزِ دریا ماهی سیاهِ کوچولو را شیفته‌یِ خود کرده؟
و به راستی چه چیزِ لینوکس مارا شیفته‌یِ خود کرده؟
lif
رایگان بودن؟ مگر نه اینکه تمامِ چیزهایی که در این ملک ماتم زده استفاده می‌کنیم بهایی یکسان دارد مگر بهایِ اندیشیدن که گاهی… بگذریم!
آزادی؟ به راستی آزادی ما را به این سمت کشانده؟ ما ساکنانِ دنیایِ مجازی بی‌شک در پیِ نداشته‌هایِمان در دنیایِ واقعی به اینجا کوچ کرده‌ایم و یکی از نداشته‌هایِمان آزادی بوده ولی همین بوده بهانه‌یِ مهاجرتِ ما به این سرزمین مقدس (هر چند که قداستی برایِ آن قائل نیستیم:))؟ همین مایی که روزگاری نه چندان دور در نقضِ حریمِ خصوصیِ هم به جد می‌کوشیدیم و سر‌هامان از هر درِ بازی واردِ خانه‌ها می‌شد و چشم‌هایِمان در مترو و اتوبوس و خیابان لباس زنان را می‌درید، یکدفعه شدیم روشنفکران و توبه‌گویان و رهروانِ راهِ آزادی؟
این‌ها بهانه‌هایی‌ست برایِ طفره رفتن از جواب، جوابی که شرمگینِمان می‌کند و این غرورِِ ویران‌گرِمان می‌ترسد که بگویداش، دوست دارم به این سوال جواب بدهم، به این‌که چرا گنو/لینوکس را دوست دارم؟
من گنو لینوکس را دوست دارم بخاطرِ ذاتِ اعتراض‌گری و بی‌پروایی‌اش، چون نمی‌ترسد بخاطرِ اشتباهات‌اش یا تفاوت‌اش مضحکه شود و یا به مبارزه طلبیده شود. بی‌پروا اعتراض می‌کند به هر آنچه که از آن ناخشنود است حتی اگر ناخشنودی‌اش بی‌دلیل باشد و بی‌بهانه. لینوکس به من یاغی‌گری را آموخت.
من گنو لینوکس را دوست دارم بخاطرِ حسِ برتری دوستی. خیلی از ما در زمانه‌یِ خودمان جزو بهترین‌ها بوده‌ایم در ویندوز و داس و سی شارپ و امثالهم ولی مگر در میانِ سیاه/سفید پوستان سیاه/سفید بودن یک امتیاز محسوب می‌شود؟ مگر خوب بودن در میانِ خوبان و بد بودن در میانِ بدان چیزی جز یک بودنِ نکبت بار است؟ من لینوکس را دوست دارم چون به من نشان داد که در دریاهایِ دیگر که کسی به سراغِشان نرفته می‌توان شناگری ماهر بود و نیاز نیست چون غورباقه‌ای و ماهی‌ای در یک برکه‌یِ همیشگی شنا کنم. لینوکس به من ماهی سیاهِ کوچولو بودن را آموخت.
این‌ها چیزهایی بود که بخاطراش به سراغِ لینوکس رفتم ولی امروز جورِ دیگری به این معشوقه‌ام می‌نگرم.
من گنو لینوکس را دوست دارم چون به من یاد داد که آدم‌ها حق داردند هر جور که می‌خواند باشند، تقاوتِ فکریِ آدم‌ها آن‌ها را بر هم برتری نمی‌دهد و برتری در چیزهایِ دیگری شکل می‌گیرد، گنو لینوکس به من مفهومِ آزادی را آموخت و حرمت گذاشتن به حریمِ شخصی، به من یاد داد که باید به حریمِ شخصیِ خودم احترام بگذارم و بر حق بودن را به من آموخت. به من یاد داد که دیگران حق ندارند مرا محدود کنند، به من معنی کارِ گروهی را آموخت و قدرتِ آن را نشانم داد. من با او آموختم که یک نفر به تنهایی نمی‌تواند دنیا را متحول کند ولی مجموعه‌ای از افراد می‌توانند جهانی نو خلق کنند.
لینوکس مرا به قیبله‌ای از سرخپوستان برد و از من انسانی آزاداندیش، متفاوت و سرکش ساخت و من گنو لینوکس را تنها و تنها برایِ این دوست دارم.