زمان – تیک تاک …

نوشته شده توسط رامین در ۱۲ آبان ۱۳۹۳

یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم که ساعتِ کهنه‌یِ دیواریِ اتاق‌ام دیگر سرِ جایِ سابق‌اش نیست، در واقع هیچوقت ساعت مهمی محسوب نمی‌شده، نه می‌دانستم از کجا آمده و نه می‌دانستم از چه زمانی رفته و خودش را در دلِ دیوارِ خاکستری اتاق‌ام جای داده. راستش را بخواهی اولین باری که دیدم‌اش خنده‌ام گرفتی، این ساعت‌هایی بود که هزار و یک جود اداواطوار دارند و فقط فکر می‌کنی عینِ آن‌ها در جواهرفروشی‌ها پیدا می‌شود، تعجب کرده بودم که چنین ساعتی با دیوارِ کرد رنگِ اتاق‌ام چه تصویر نامتجانسی ایجاد کرده.

10434 ادامه مطلب …

۲ دیدگاه دسته‌بندی : زندگی من

بی‌ تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

نوشته شده توسط رامین در ۱۶ بهمن ۱۳۹۲

این متن نامه‌ای است به دخترکانِ شناورِ بی‌نفس در رودِ ونیز و دیگر هیچ

free_stock___girl_in_water_03_by_supermalade_stock-d2z13v5
ادامه مطلب …

روزی که نیچه از کنفوسیوس کارت زرد می‌گیرد

نوشته شده توسط رامین در ۲ دی ۱۳۹۲

گروهِ «مونتی پایتون» را دو دسته از افراد می‌شناسند، یک دسته آن‌هایی هستند که دوران طلایی این گروه را به یاد دارند و یا در دانشکده‌های بازیگری و امثالهم نامی از آن‌ها می‌شنوند و دیگر دسته آن‌هایی که به واسطه‌یِ زبان برنامه نویسیِ پایت ون با این گروه آشنا شده‌اند و بالطبع آشنایی از نوعِ دوم تنها به نامی خلاصه می‌شود و شاید دیدنِ تصویری در گو گل.
فیلمِ زیر کاری است از گروهِ مونتی پایتون برایِ المپیکِ ۱۹۷۲ که در آن دو تیمِ آلمان و یونان با هم فوتبال بازی می‌کنند و این بازی نه بینِ فوتبالیست‌هایِ دو کشور بلکه بینِ فلاسفه‌یِ این دو تمدن است هرچند که فرانتس بکن‌باوئر را می‌توانید با لباسِ ورزشی در ترکیبِ تیمِ فلاسفه‌یِ آلمان ببینید که متعجب و گیح در زمین قدم میزند.
دیدنِ این مسابقه حالی از لطف نیست مخصوصا اگر اندک علاقه‌ای به فلسفه دارید.

ادامه مطلب …

صد سال مسخ در قلعه‌یِ حیوانات

نوشته شده توسط رامین در ۱۴ تیر ۱۳۹۲

در چند روزِ گذشته دو تولد داشتیم از آدم‌هایی که در دورانی قهرمانانِ زندگی‌ام به حساب می‌آمدند، فرانتس کافکا که همین دو روزِ پیش تولدِ ۱۱۰ سالگی‌اش بود و جورج اورول که هفته‌ای قبل زادروزِ ۱۳۰ سالگی‌اش بود. اولی قهرمانِ روزهایِ پیش از جوانی‌ام بود و دیگری قهرمان روزهایِ پس از آن پس رواست که دومی را بستایم و اولی را تنها دوست داشته باشم و جاهل باشم نسبت به آنچه که گفته چرا که صدها و هزارها مرتبه ثقیل‌تر از آن چیزی بود که نوجوانی قادر به درکِ آن باشد و نیاز دارد به خوانشی دوباره این قهرمانِ پیرِ سال‌هایِ جوانیِ من.
در این منولوگ نه قرار است از مسخ بگویم و نه از قلعه‌یِ حیوانات و نه از تفسیر و تعبیر و تعمیمِ آن به جامعه‌یِ امروز و مناسباتِ آن‌ها، صرفاً مروری است بر خاطراتی که خوش برجای مانده از این دو.

KafkaOrwel

ادامه مطلب …

من در سالی که گذشت

نوشته شده توسط رامین در ۳۰ اسفند ۱۳۹۱

به ساعتِ من چیزی نزدیک به ۸ ساعت مانده تا آغازِ سالِ ۱۳۹۲.
سالِ ۹۱ در حالِ تمام شدن است همان‌طوری که یک روز سالِ ۹۰ تمام شد و قبل‌تراش سالِ ۸۹ و ۸۸ و می‌رود تا ۷۰ و ۶۰ و یک روزی هم سالِ ۹۲ تمام می‌شود، می‌دانی شبیه به دویدن دورِ یک میدانِ فوتبال است و یا چیزی شبیه به ان، می‌دوی، می‌دوی، می‌دوی و دوباره می‌رسی به خطِ شروع که منطبق است بر خطِ پایان و همه چیز مثلِ قبل است فقط شمارِ دورهایی که زدی زیاد می‌شود و خستگی‌ات افزون و این داستانِ مکررِ زندگی است.
سالِ ۱۳۹۱ رو به پایان است و نفس‌هایِ آخرش را می‌کشد و بخارِ دهانش و سنگینی پلک‌هایِ فرتوت زمین و زمان را متأثر کرده. سال ۱۳۹۲ دوری جدید بود در زمینی تکراری با دوندگانی خسته‌تر از هر سال، برایِ من نه سالِ خوبی بود و نه بد، نه بهترین سالِ زندگی‌ام بود و نه بدترین‌اش، درست شبیه به زندگیِ واقعی بود، نه از مدل‌هایی که فقط در فیلم‌هایِ سینمایی می‌توان دید. یک شروعِ ساده، یک منحنیِ نرمال و یک پایانِ قابلِ پیش‌بینی. هیچ‌چیزِ فرایِ تصوری اتفاق نیافتد، کارهایی بودند که می‌بایست در این سال انجام می‌دادم و نشد و کارهایِ بسیارِ دیگری بودند که انجام دادم. در مجموع آن سالی نبود که سال‌ها منتظرش بودیم، سالِ حاویِ «یک روزِ خوب» نبود. هر چند گه دیگر امیدی به آمدنِ «یک روزِ خوب» هم ندارم . یا به ساختنش، می‌دانی که ما خالقانِ فراموشی هستیم و نه آفرینندگانِ روزهایِ خوب.
می‌خواهم مرور کنم این دورِ لعنتی را تا ببینم چه شده.
سالی که گذشت سالی بود مملو از خاطرات، بد و خوب، چه فرقی می‌کند؟ وقتی آدمی خاطره باز باشد برای‌اش فرق نمی‌کند یک خاطره چقدر خوب است و یا چقدر بد. خاطره برایِ آدم‌هایی مثلِ من عینِ زندگی است.

مروری بر خاطراتِ امسال:

ادامه مطلب …

Life-Code_1.0.0.2

نوشته شده توسط رامین در ۱ اسفند ۱۳۹۱

 

چرا گنو/لینوکس را دوست دارم؟ (بخشِ غیرِ مسابقه!)

نوشته شده توسط رامین در ۳ بهمن ۱۳۹۱

یا اعترافی از یک لینوکس دوست به جامعه‌یِ همذات‌اش

آنان که آزادی را فدای امنیت می‌کنند، نه شایستگی آزادی را دارند و نه لیاقت امنیت را.
بنیامین فرانکلین

همیشه «چرا»‌ها پرسش‌هایِ سختی به حساب می‌آیند، حداقل برایِ من یکی که اینگونه بوده. یعنی چراییِ یک چیز شاید بیش از خودِ آن چیز ارزش داشته باشد ولی پاسخ دادن به این چرایی هرگز آسان نبوده چرا که گاهی وقت‌ها این پاسخ با شرمناک‌ترین حس‌هایِ آدمی آمیخته شده که ترجیح می‌دهد از آن‌ها صحبتی نکند و جای‌اش دلایلِ دیگری سرِ هم کند که گرچه در ظاهر توجیح‌پذیر می‌نماید ولی در باطن بهانه‌هایی‌ست برایِ فرار از پاسخ‌گویی.
این سوال برایِ آنانی که در جهتِ رودخانه شنا نمی‌کنند چیزِ غریبی نیست، می‌دانید برایِ ماهی سیاهِ کوچولو دریا چیز بعیدی نبود ولی بردرانش مدام در این اندیشه بودند که چه چیزِ دریا ماهی سیاهِ کوچولو را شیفته‌یِ خود کرده؟
و به راستی چه چیزِ لینوکس مارا شیفته‌یِ خود کرده؟
lif
رایگان بودن؟ مگر نه اینکه تمامِ چیزهایی که در این ملک ماتم زده استفاده می‌کنیم بهایی یکسان دارد مگر بهایِ اندیشیدن که گاهی… بگذریم!
آزادی؟ به راستی آزادی ما را به این سمت کشانده؟ ما ساکنانِ دنیایِ مجازی بی‌شک در پیِ نداشته‌هایِمان در دنیایِ واقعی به اینجا کوچ کرده‌ایم و یکی از نداشته‌هایِمان آزادی بوده ولی همین بوده بهانه‌یِ مهاجرتِ ما به این سرزمین مقدس (هر چند که قداستی برایِ آن قائل نیستیم:))؟ همین مایی که روزگاری نه چندان دور در نقضِ حریمِ خصوصیِ هم به جد می‌کوشیدیم و سر‌هامان از هر درِ بازی واردِ خانه‌ها می‌شد و چشم‌هایِمان در مترو و اتوبوس و خیابان لباس زنان را می‌درید، یکدفعه شدیم روشنفکران و توبه‌گویان و رهروانِ راهِ آزادی؟
این‌ها بهانه‌هایی‌ست برایِ طفره رفتن از جواب، جوابی که شرمگینِمان می‌کند و این غرورِِ ویران‌گرِمان می‌ترسد که بگویداش، دوست دارم به این سوال جواب بدهم، به این‌که چرا گنو/لینوکس را دوست دارم؟
من گنو لینوکس را دوست دارم بخاطرِ ذاتِ اعتراض‌گری و بی‌پروایی‌اش، چون نمی‌ترسد بخاطرِ اشتباهات‌اش یا تفاوت‌اش مضحکه شود و یا به مبارزه طلبیده شود. بی‌پروا اعتراض می‌کند به هر آنچه که از آن ناخشنود است حتی اگر ناخشنودی‌اش بی‌دلیل باشد و بی‌بهانه. لینوکس به من یاغی‌گری را آموخت.
من گنو لینوکس را دوست دارم بخاطرِ حسِ برتری دوستی. خیلی از ما در زمانه‌یِ خودمان جزو بهترین‌ها بوده‌ایم در ویندوز و داس و سی شارپ و امثالهم ولی مگر در میانِ سیاه/سفید پوستان سیاه/سفید بودن یک امتیاز محسوب می‌شود؟ مگر خوب بودن در میانِ خوبان و بد بودن در میانِ بدان چیزی جز یک بودنِ نکبت بار است؟ من لینوکس را دوست دارم چون به من نشان داد که در دریاهایِ دیگر که کسی به سراغِشان نرفته می‌توان شناگری ماهر بود و نیاز نیست چون غورباقه‌ای و ماهی‌ای در یک برکه‌یِ همیشگی شنا کنم. لینوکس به من ماهی سیاهِ کوچولو بودن را آموخت.
این‌ها چیزهایی بود که بخاطراش به سراغِ لینوکس رفتم ولی امروز جورِ دیگری به این معشوقه‌ام می‌نگرم.
من گنو لینوکس را دوست دارم چون به من یاد داد که آدم‌ها حق داردند هر جور که می‌خواند باشند، تقاوتِ فکریِ آدم‌ها آن‌ها را بر هم برتری نمی‌دهد و برتری در چیزهایِ دیگری شکل می‌گیرد، گنو لینوکس به من مفهومِ آزادی را آموخت و حرمت گذاشتن به حریمِ شخصی، به من یاد داد که باید به حریمِ شخصیِ خودم احترام بگذارم و بر حق بودن را به من آموخت. به من یاد داد که دیگران حق ندارند مرا محدود کنند، به من معنی کارِ گروهی را آموخت و قدرتِ آن را نشانم داد. من با او آموختم که یک نفر به تنهایی نمی‌تواند دنیا را متحول کند ولی مجموعه‌ای از افراد می‌توانند جهانی نو خلق کنند.
لینوکس مرا به قیبله‌ای از سرخپوستان برد و از من انسانی آزاداندیش، متفاوت و سرکش ساخت و من گنو لینوکس را تنها و تنها برایِ این دوست دارم.

راه‌کارهایی برایِ یک گیک در فصلِ امتحانات جهتِ اتلافِ وقت

نوشته شده توسط رامین در ۲۳ دی ۱۳۹۱

یا چگونه درس نخوانیم!

یکی از بزرگ‌ترین مشکلان در فصلِ امتحانات پیدا کردنِ راهی است که به کمکِ آن بتوان به بیشترین و بهترین شکلِ ممکن وقت کشی کرد بدونِ عذابِ وجدان و یا چیزی شبیه به آن. خیلی یادِ کارهایِ نیافتاده‌شان می‌افتند، بعضی‌ها مرد/زن خانه می‌شوند، خرید می‌روند و آشپزی می‌کنند، یکی یادِ کتاب‌هایِ نخوانده‌اش می‌افتد، یک نفر به سراغِ فید ریدرش می‌روند و یکی‌یکی فیدهای‌اش را می‌خواند، یکی هم یانگوم و خرم سلطان و پیام بازرگانی می‌بیند و بعضی‌ها هم در مسیر یخچال-اتاق-توالت دائم در حالِ رفت و آمدند ولی برایِ این ترم پیشنهادِ ویژه‌ای دارم. شاید پیشنهاد جدید نباشد و برایِ خیلی‌ها قدیمی باشد ولی خب ارزش دوباره وقت گذاشتن هم دارد. حداقل مقدارِ زیادی از وقتی که قرار است هدر دهید را به راحتی می‌توانید با آن‌ها پر کنید.

۱) http://www.pythonchallenge.com/

 

شما فکر می‌کنید برنامه نویسی پایتون یا هر زبانِ دیگری را بلدید؟ خب ۳۳ چالش پیشِ رویِ شماست! شروع کنید.

در این سایت شما با مراحلی رو به رو هستید که جوابِ آن‌ها را می‌توانید با پایتون پیدا کنید، اگر زبانِ برنامه نویسی غیر از پایتون هم بلدید باز هم می‌توانید مراحلِ را یکی یکی طی کنید، تنها جواب اهمیت دارد و نه راهِ رسیدن به آن.

بعد پیدا کردنِ جوابِ هر مرحله این اجازه به شما داده می‌شود تا به ویکیِ سایت رفته و راهِ حلِ همان مسئله را ببینید. اگر راهِ حلِ شما به نظرتان خیلی احمقانه و طولانی آمد، نگران نباشید چون این سایت بر رویِ کار با توابع رشته‌ای اهمیتِ کاذبی قائل شده! قرار نیست همه‌ی توابع را حفظ باشید، فقط یک برنامه بنویسید که کار کند!

۲) http://www.hackthissite.org/

 

و اما اعتیادِ جدیدِ من 😀

شما یک هکر هستید؟ دوست دارید یک هکر بشوید؟ یا هر چیزی شبیه به این؟ خب همین الآن شروع کنید!

شما بعد از ثبتِ نام در این سایت با مراحلِ مختلفی روبرو هستید، مراحل از ابتدایی شروع می‌شود که در آن شخصی به نامِ «سم» مسئول سیستم است ولی از امنیت چیزی نمی‌داند و باید ۱۱ بار پسورد او را پیدا کنید. بعد از شما به عنوان هکر در میانِ اطرافیانتان شناخته می‌شوید و نامه‌هایی از افراد دریافت می‌کنید تا به آن‌ها در هک کردنِ یک سایت کمک کنید (انگیزه‌هایی که برایِ هک کردن به شما داده می‌شود بسیار جذاب و خواندنی‌ست). این سایت از کرک اپلیکیشن و هک سایت و باگ پیدا کردن در برنامه‌ها و stego گرافی و هر آنچه یک هکر نیاز دارد را به شما در قالبِ مراحلِ مختلف آموزش می‌دهد (در واقع خودتان باید آموزش ببینید!) و بعد می‌توانید با طی کردنِ هر مرحله امتیاز کسب کنید و خود را از Pentitioner و Script Kiddie به sage برسانید و اعتبار کسب کنید.

رسیدن به sage یعنی طی کردن مراحلی که شاید کمتر ۱۰ نفر در جهان موفق شده‌اند آن‌ها را حل کنند! شما نفرِ بعدی باشید…

پ.ن: اگر فکر می‌کنید تمامِ شخصیت‌هایِ دنیا ترول هستند، این راهنما را بخوانید!