صد سال مسخ در قلعه‌یِ حیوانات

نوشته شده توسط رامین در ۱۴ تیر ۱۳۹۲

در چند روزِ گذشته دو تولد داشتیم از آدم‌هایی که در دورانی قهرمانانِ زندگی‌ام به حساب می‌آمدند، فرانتس کافکا که همین دو روزِ پیش تولدِ ۱۱۰ سالگی‌اش بود و جورج اورول که هفته‌ای قبل زادروزِ ۱۳۰ سالگی‌اش بود. اولی قهرمانِ روزهایِ پیش از جوانی‌ام بود و دیگری قهرمان روزهایِ پس از آن پس رواست که دومی را بستایم و اولی را تنها دوست داشته باشم و جاهل باشم نسبت به آنچه که گفته چرا که صدها و هزارها مرتبه ثقیل‌تر از آن چیزی بود که نوجوانی قادر به درکِ آن باشد و نیاز دارد به خوانشی دوباره این قهرمانِ پیرِ سال‌هایِ جوانیِ من.
در این منولوگ نه قرار است از مسخ بگویم و نه از قلعه‌یِ حیوانات و نه از تفسیر و تعبیر و تعمیمِ آن به جامعه‌یِ امروز و مناسباتِ آن‌ها، صرفاً مروری است بر خاطراتی که خوش برجای مانده از این دو.

KafkaOrwel


مسخ را اولین با نادانسته به دست گرفتم، کتابی گران‌بها در خانواده‌یِ پدری به ترجمه و تفسیرِ صادقِ هدایت. وقتی کتاب را به دست گرفتم نه اسمِ کافکا در گوش‌ام آشنا بود نه قلمِ هدایت به چشم‌ام، تنها کتابی بود صرفاً زرد رنگ و پریشان با بویِ کهنگی و برگ‌هایی شکننده و منتشره به سالِ ۱۳۰۱، این کتاب پس از کتابِ به امانت گرفته شده‌یِ هیچ‌گاه پس داده نشده‌یِ ایرج میرزا، کهن‌ترین کتابِ باقی مانده از آخرین تسویه در کتابخانه‌یِ پدری بود که به مددِ شانس و اقبال از سوزانده شدن و مدفون شدن نجات پیدا کرده بودند. کتاب را بارِِ اول به شکلِ شی‌ای میراثی و تجملی به دست گرفت‌ام و خواندم و علی‌القاعده می‌بایست چیزی نمی‌فهمیدم که نفهمیدم. بعدها دوباره به سراغِ این کتاب رفتم و چنان جذبه‌اش دامن‌گیرم شد که هنوز دوستان را همچون آنانی می‌بینم که بر پشتِ در می‌کوبند تا شمشیرِ اساطیری را از گردنِ آدمی درآورند و زندگی و عشق و قانون و … را در دنیایِ کافکا جستم.

maskh
برخلافِ باورِ رایج من در آثارِ کافکا نه مرگِ که عینِ زندگی را یافت‌ام. کافکا نه نهلیست به معنایِ خوارکننده‌یِ زندگی که به معنایِ پاس دارنده‌یِ زندگی بود. کافکا سبکِ رایجِ زندگی را خوار می‌شمرد و ارزشی بیش از حد برایِ زندگی قائل بود کافی ست گراکوسِ شکارچی را با این نیت بخوانید و در «میهمان مردگان» این زندگی است که عشق برمی‌گزیند و در «شمشیر» این دوستان هستند که تیغِ کهنِ باورها را از گردن بیرون می‌کشند ی آنکه خونی جاری شود تا زندگی ادامه پیدا کند.
کافکا به اعتقادِ من سرِ ستیز با سنت و عرف داشت نه زندگی، سنت و عرفی که ما خود از آن به زندگی یاد می‌کنیم در حالی که زندگی چیزی فرایِ آن‌هاست. در «جلویِ قانون» مردی ایستاده که بیهوده به امیدِ گذر از درِ کذایی روزگار می‌گذراند بی آنکه به زندگی فکر کند و در «پیامِ امپراتور» مردی است که زندگی‌اش کفافِ خروج از اولین دالان را نمی‌دهد چه برسد اینکه از قصر خارج شود و زندگی یعنی همین تلاشِ هرچند از ابتدا محکوم به نافرجامی. در «محاکمه» اما وضع به شکلِ دیگری است. مردی تن داده به رسوم و عادت‌ها بی‌انکه بداند به محکمه‌ای می‌رود تا به جرمی که نمی‌دانیم چیست قصاص شود و خود هم اما نمی‌داند ولی همچنان زندگی‌اش در جریان است و برایِ رهایی تن به مرگ نمی‌دهد. (قرار بود از مسخ نگویم :).
چیزی که فرانس کافکا به من آموخت زندگی بی تن دادن به قواعدِ آن بود. یک بازی با قانونِ من.
یادم هست یک‌بار یک جا (شاید صفحه‌یِ آخرِ روزنامه‌ی شرق در یکی از دورانِ حیات‌اش) داستانی خواندم به مناسبتِ تولدِ کافکا که مضمونش چنین بود: روزی مردی در خیابان گم شد، یک پلیس پیدا کرد و به او گفت گم شده‌ام، پلیس در حالی که باتوم‌اش را در دست می‌چرخاند و لبخندی به لب داشت شروع به دور شدن کرد و گفت: شاد باش که تازه پیدا شده‌ای…
و این عینِ زندگی ست برایِ من.

بعد از کافکا اسطوره‌یِ دیگر زندگی‌ام (در میانِ همه‌یِ اسطوره‌هایِ تهوع‌آور) اورول بوده، زندگی‌نامه‌یِ اورول را می‌توانید بخوانید در ویکی‌پدیا و … و توصیه می‌کنم بخوانیداش.
قلعه‌یِ حیوانات را یادم نیست کی و کجا خریدم، یک کتابِ زرد رنگ بود با عکسِ خوکی رویِ أن و مقدمه‌یِ کسالت‌آور و منزجر کننده و نا گریزِ مترجمِ که به قطرِ اصلِ داستان بود و مترجم هزار و یک‌جور ادله و برهان سرهم کرده بود که بگوید این یک کتاب است و تفسیرِ فضایِ سیاسیِ فلان کشور (که همه می‌دانیم کدام کشور است!) نیست. کتابِ بعدی ۱۹۸۴ بود که از جمعه بازارِ کتاب خریدم به چاپ ۱۳۵۴ و کتابِ نفیسی بود چون حداقل اطمینان داشتم سانسور کمی دارد. بعد از آن با هزار زحمت نسخه‌یِ روسیِ فیلمِ ۱۹۸۴ را در ۱۴ پارت از اینترنت دانلود کردم و الحق و الانصاف بسیار وفادار به کتاب ساخته شده بود. بعدها یک جایی خواندم که چندین پیش‌بینی اورول در کتاب کرده ه قریب به اتفاقِ آن‌ها تا قبلِ ۱۹۸۴ اتفاق افتاده بوده و این باعثِ محبوبیتِ کتاب شده.
اگر به این طیف پیش‌بینی‌ها علاقه دارید پیشنهاد می‌کنم نگاهی هم به کتابِ «سقوطِ ۱۹۰۰» بزنید، کتابی که در آسترِ کاپشن و پالتو به ایران وارد شد و داستانِ جنگی ست هسته‌ای بینِ ایران و اعرابِ منطقه…
بگذریم قرار بود از ۱۹۸۴ و قلعه‌یِ حیوانات چیزی نگویم، می خواهم از «تسلیم» بگویم.
در ایران همه اورول را به قلعه‌یِ حیوانات می‌شناسند و ۱۹۸۴، کتاب‌هایی که به تعبیرِ عموم خویِ انقلابی گری دارد و به تعبیرِ من مملو از حسِ تسلیم است. من اورول را به کتابِ «تسلیم» اش می‌شناسم به کتابی که چقدر شبیهِ زندگیِ واقعی‌ِ اوست. اورول نه تنها انقلابی‌گری نکرده بلکه اصرار داشته همیشه بیان کند که نمی‌توان بر محیط محاط شد، آدمی را توانِ غلبه بر جهان نیست و می‌بایست خود منطبق با جهان تغییر کند. در همه‌یِ آثارِ اورول این تسلیم گری چنان آشکار است که آدمی درمی‌ماند از این همه تلاشِ روزگار برایِ سلطه بر انسان‌ها.

1984
اولین کتابی که نوشت «آس و پاس‌های لندن و پاریس» بود که دفترِ خاطراتی بود یادگارِ ایامِ فقرِ خودخواسته، اورول با اینکه امکانِ زندگیِ خوبی را داشت در دوره‌ای خودخواسته به زندگی به شیوه‌یِ فقرا روی آورد و همچون بی‌خانمان‌ها روزگار سپراند که حاصلِ این زندگی شد اولین کتابِ او. اورول در نهایت به زندگیِ عادی برگشت و فقرِ خود خواسته را رها کرد.
کتابِ «به آسپیدیستراها رسیدگی کن» یا به قولی «تسلیم» نمایی ست از کلیتِ زندگیِ اورول. نویسنده‌ای گمنامی به نامِ گردون کامستاک که فقری خودخواسته را برگزیده و شاگردِ کتاب فروشی است که مشتریان‌اش تنها کتاب‌های مبتذل می‌خرند و علاقه‌یِ کامستاک به چای و سیگار و بی‌تفاوتی‌اش به ظاهر و زندگی، تجسمی کامل از اورول و زندگیِ اوست و در نهایت تسلیمِ زندگی می‌شود. اوجِ این تسلیم شدگی را می‌توانید در «دخترِ کشیش» ببینید که به قدری فرایِ تصور بود که ابتدا فکر کردم مترجمِ محضِ شیطنت خود پایانی جدا از حقیقت برایِ کتاب نوشته و با هزار زحمت از رویِ نسخه‌یِ اصلی مطابقت دادم و آنقدر باورناپذیر بود این تسلیم شدگی که هنوز بعد از سال‌ها شوکه‌ام از این تسلیم.
تسلیم شدنِ اورول نه به سبکِ تسلیم شدنِ بزدلان بلکه به قداستِ تسلیمِ قهرمانان است. تسلیمی که نه از سرِ اجبار است و نه به خاطرِ سستی در عقاید و آرمان‌ها. انسانِ اورول آگاهانه تسلیم می‌شود تا در لباسی نو به مبارزه ادامه بدهد، انسانِ اورول تنهاست و تنهایی دیوانگیِ محض است. مردان و زنانِ اورول می‌بایست زندگی کنند چرا که این زندگی است که اهمیت دارد و آرمان‌ها و خواسته‌ها همه در ذیلِ زندگی ست که معنا پیدا می‌کند و بدونِ زندگی همه‌یِ آن‌ها بی معنی هستند و برایِ همین می‌بایست برایِ زندگی کردن گاهی باید تسلیمِ زندگی شد…

و این عینِ زندگی ست برایِ من.

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...