زمان – تیک تاک …

نوشته شده توسط رامین در ۱۲ آبان ۱۳۹۳

یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم که ساعتِ کهنه‌یِ دیواریِ اتاق‌ام دیگر سرِ جایِ سابق‌اش نیست، در واقع هیچوقت ساعت مهمی محسوب نمی‌شده، نه می‌دانستم از کجا آمده و نه می‌دانستم از چه زمانی رفته و خودش را در دلِ دیوارِ خاکستری اتاق‌ام جای داده. راستش را بخواهی اولین باری که دیدم‌اش خنده‌ام گرفتی، این ساعت‌هایی بود که هزار و یک جود اداواطوار دارند و فقط فکر می‌کنی عینِ آن‌ها در جواهرفروشی‌ها پیدا می‌شود، تعجب کرده بودم که چنین ساعتی با دیوارِ کرد رنگِ اتاق‌ام چه تصویر نامتجانسی ایجاد کرده.

10434

داشتم می‌گفتم، یک روز وقتی از خواب بیدار شدم دیدم ساعتِ دیواری رفته، نمی‌دانم به کجا، شاید به همان‌جایی که نخست از آن آمده، گفتم که هیچ‌وقت ساعتِ مهمی برای‌ام محسوب نمی‌شد ولی وقتی در یک صبحِ پاییزی بیدار شدم و جایِ خالی‌اش را رویِ دیوار دیدم با خودم فکر کردم که اکنون چه زمانی است؟ یادم نمی‌آید هیچ‌وقت زمان را با آن ساعتِ لعنتی نگاه کرده باشم، حتی یادم نمی‌آید که نگاهش کرده باشم تا به حال، ولی اکنون نیست. نمی‌دانم چند وقت است که آن ساعتِ کوفتی رفته ولی مگر مهم است؟ وقتی آن ساعتِ بدرد نخورد مفهومِ زمان را با خودش برده دیگر چه معنی دارد که چه وقتی رفته، اصلاً خودِ وقت بی‌معنی است. یعنی یک روز صبح – یا شاید عصر یا هر زمانی که دیگر مفهومی ندارد- از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی آن ساعتِ بی‌اهمیتِ  همیشگی نیست، دیگر غوطه‌ور می‌شوی در هیچ چیزِ جهان. در … چه اسمی می‌توان برایِ این هیچ چیزِ کوفتی گذاشت؟ چیزی که تا دیروز -یا چند روز پیش و یا هر زمانی که دیگر مفهوم ندارد- یک مفهومِ بی‌اهمیت بود و یک باره با رفتنِ ساعتِ دیواری تبدیل شده به یک اهمیتِ نامفهوم، نمی‌توان بر این «هیچ چیز» اسمی گذاشت.
داشتم می‌گفتم که از خواب بیدار شدم و دیدم ساعتِ کهنه‌یِ اتاق‌ام دیگر نیست، ساعتی که هیچ وقت چیزِ مهمی محسوب نمی‌شده، بدونِ هیچ هشداری از یک لحظه به بعد ناپدید شد و من در هیچ چیزِ این جهان غوطه‌ور شدم.
تا به حال فکر کرده‌ای که بدونِ «هیچ چیز» زندگی چقدر گنگ می‌شود؟ خواب، رویا و عشق همه تبدیل می‌شوند به ولگردی‌هایِ بی‌هدفِ بی‌سرانجام در جایی بینِ دو دنیا، بینِ دنیایِ زندگان و دنیایِ مردگان. چیزی می‌شویم شبیه به روبات‌هایِ فیلم‌هایِ تخیلیِ گذشته -و یا شاید آینده و یا هر زمانی که دیگر مفهوم ندارد- آن‌قدر در جاده‌ی بی انتها می‌رویم تا همه چیز تمام شود و همه‌یِ این‌ها فقط و فقط به خاطر این‌که یک‌باراز خواب بیدار شدم و دیدم ساعتِ دیواریِ کهنه‌یِ اتاق‌ام نیست و بعد زمان گم شد.
بچه که بودم در نظرم توقفِ زمان چیزِ جالبی می‌آمد، همان چیزی که هر عاشقی در لحظه‌ی وصال آرزویش را دارد… چه آرزویِ کودکانه‌ای، وقتی زمان متوقف شود عشق مفهوم‌اش از بین می‌رود، زندگی بی‌معنی می‌شود و جهان می‌شود پر از «هیچ چیزِ» آزار دهنده. می‌دانی شاید مشکل از ریاضیات باشد. اینکه هر چیزی در جهان تبدیل شده به تابعی از زمان، مثلاً تابه‌حال فکرش را کردی اگر خیلی چیزها را بدهی به تابع زمان یک دفعه یک چیز جدید از آن طرف خارج می‌شود؟ مثلاً اگر زمان نباشد یک بچه همیشه یک بچه می‌ماند و یک آدم‌بزرگ احمق تا ابد یک آدم‌بزرگ احمق می‌ماند -البته در مورد آدم‌بزرگ‌ها شک دارم که زمان بتواند رویِ حماقت‌ِشان تأثیر خاصی داشته باشد-، یا مثلاً یک عاشق همیشه همان‌قدر که عاشق بوده عاشق می‌ماند، خنده‌دار نیست؟ این که نتوانی بیشتر دوست داشته باشی یا کمتر؟ شبیه به کسی هستی که یک صف طولانی برایِ گرفتنِ آب ایستاده‌ای در حالی که تشنه هستی و لیوانی با کمی آب در آن در دست داری ولی نمی‌توانی از آب بنوشی و یا از آن به کسی بدهی و صف هم تا ابد ثابت باقی می‌ماند و هیچ‌وقت کسی به آن اضافه نمی‌شود یا کسی از آن نمی‌رود. این عینِ زندگی با «هیچ چیز» است و همه‌یِ این اتفاقات از وقتی شروع شد که یک‌بار از خواب بیدار شدم و دیدم ساعتِ دیواریِ کهنه‌یِ اتاق‌ام نیست و بعد زمان گم شد.
این که فکر کنم یک شب دوباره بخواب‌ام و امید داشته باشم که ساعتِ دیواری‌ام دوباره سر جایش برگردد از آن چیزهایی است که بعید به نظر می‌رسد، هر چند که آمدنش هم مانند رفتن‌اش بی‌مناسبت بود و ناخواسته و از یک روز به بعد رویِ دیوارِ اتاق نشسته بود و با صورتی مغرور به من نگاه می‌کرد، هر چند که در واقع هیچ‌وقت ساعتِ مهمی محسوب نمی‌شد ولی رفتن‌اش از آن جمله اتفاقاتی بود که نمی‌توان فراموش‌اش کرد به همین سادگی‌ها. از آن اتفاقاتی است که وقتی حادث شد با خودت بلند می‌گویی: «آره! از اول می دونستم حکمی هست» و بعد با نگاهی رضایتمند از اینکه جواب را همیشه می‌دانستی به جایِ کهنه‌یِ ساعتی نگاه می‌کنی که تا همین دیشب -یا چند روز پیش و یا هرزمانی که دیگر مفهوم ندارد- رویِ دیوار بوده بی‌آنکه ببینی‌اش و حتی فکر می‌کنی اگر آن روزِ لعنتی بیدار می‌شدی و چشم‌ات به نبودِ ساعت نمی‌افتاد شاید هنوز چیزی آنجا وجود داشته، شاید خیلی زودترها رفته و وقتی تو جایِ خالی‌اش را دیدی مفهومِ زمان هم از بین رفته و یا شایدهم هیچ‌وقت زمان مفهومی نداشته و این ساعتِ کهنه‌یِ دیواری بوده که به آن مفهوم می‌داده.
ولی حالا مگر تفاوتی هم دارد؟ من از خواب بیدار شدم و دیدم ساعتِ کهنه‌یِ اتاق‌ام دیگر نیست، ساعتی که هیچ‌وقت چیزِ مهمی محسوب نمی‌شده و اکنون دنیا پر شده است از «هیچ چیز» و ما گیرکرده‌ایم در جهانی مابینِ جهانِ زندگان و مردگان و سرنوشت همه فقط و فقط به همان ساعتِ لعنتی وابسته است.
همین.

 

۲ دیدگاه دسته‌بندی : زندگی من

۲ دیدگاه برای “زمان – تیک تاک …”

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...