بی‌ تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

نوشته شده توسط رامین در ۱۶ بهمن ۱۳۹۲

این متن نامه‌ای است به دخترکانِ شناورِ بی‌نفس در رودِ ونیز و دیگر هیچ

free_stock___girl_in_water_03_by_supermalade_stock-d2z13v5

سلام مهتاب
خودت بهتر از هر کسی می‌دانی که من تو را نمی‌شناسم، یا بهتر بگویم نمی‌شناختم و تو هم هیچوقت مرا نشناخته‌ای، نه اینکه فرصتی برایِ شناختن نداشته باشیم که شاید روزهایِ زیادی در خیابان هایِ کوچک و بزرگ، پشتِ چهاراه‌هایِ این شهر لعنتی و یا روبه رو‌یِ دکه هایِ روزنامه فروشی همدیگر را دیده باشیم و بی‌تفاوت از کنار هم گذشته‌ایم. نه این بی‌تفاوتیِمان حمل بر بی‌اهمیتی بوده که زمزمه‌ای بوده گم شده در هیاهویِ هزاران آدمی که در گوشمان فریاد می‌کشند.
اولین بار چند روز پیش نام‌ات را شنیدم، در حقیقت اسم‌ات را کسی جایی نوشته بود و داستانی از تو گفته بود، ابتدا فکر کردم که شوخی است از سبکِ شوخی‌هایِ لوسِ کودکانه و خبر در حقیقت شایعه‌ایست صیقل داده نشده تا اینکه امشب آواتارهایِ مشکی و ناله‌هایِ دوسنانِ مشترکِمان شوخیِ پنداشته‌یِ من را تبدیل به حقیقتی حزن انگیز کرد.
گفته بودم که نمی‌شناسمت و نمی‌شناسی‌ام. نه از داستان‌ات خبر دارم و نه از رازهایِ زنانه‌ات، حقیقت‌اش را بخواهی هیچگاه برایِ هم مهم نبوده‌ایم، تو ساکنِ جزیره‌ای بودی و من ساکنِ جزیره‌ای هر دو بی‌خبر از وجودِ دیگری آنچنان که جزیره‌هایی دور از ما دو و بی‌خبر از ما.
مهتاب خودت می‌دانی که من نه احساساتی هستم و نه مردنِ آدمی غریبه در گوشه‌ی‌ای از جهان چندان غمی به دلم می‌نشاند خواه ایزانی باشد یا ترک و افغان و روس و اروپایی و هر جایِ دیگری از این دنیایِ لعنتی و اگر این نامه را برایِ تو می‌نویسم شاید به دلیلِ فارسی زبان بودن‌ات است که بخوانی و برایِ تمامیِ دخترکانِ شناور بر رودِ ونیز تعریف کنی که کسی اینجا چهره‌یِ آرامِتان را خفته بر آب هایِ روان به یاد دارد، چهره‌ای پر از راز‌هایِ سربه مهر که بین خطوطِ چهره‌تان و انحنایِ زیبایِ لب‌هایِتان پنهان شده و انقدر در ترکیبی سه گانه‌یِ زیبایی و آرامش و آب حل شده که دیگر کسی را یارایِ فهمیدنش نیست.
مهتاب من عزادارِ رازهایِ سر به مهرِ تو هستم. نمی‌دانم که بودی و برتو چه گذشت، اهمیتی هم نمی‌دهم، من غصه دارِ دختری شناور بر آب هستم که کوهی از حرف‌هایِ نزده با خود حمل می‌کرد، از تنفر‌هایی که تُف نشده بودند تویِ صورتِ صاحبانشان، از آغوش‌هایی که به هنگام گشوده نشده بود از ترسِ قضاوت و عرف و اجتماع و هزار چیزِ دیگر، از بوسه‌هایی که به مقصد نرسید، از دوستت دارم‌هایی که به لب خشکید. مهتاب با عزادارِ دستانِ تو‌ام، به تعداد بارهایی که سیلی ننواخت اشک می‌ریزم و تعداد بارهایی که به محبت دستِ دیگری را نوازش نکرد.
من سوگوارِ چهره یِ أرامت بر رویِ رود‌ام که چه بی‌قرار بود روزهایِ زیادی، من در حسرتِ لبخند‌هایت هستم هرچند که ندیدمِشان و نمی‌بینمشان ولی تجسمِ دختری با چهره‌ای آرام و لبخندی بر لب آنچنان که لاز است می‌تواند حسرت برانگیز باشد.
من چهره‌ات را در خیابان هایِ این شهر تجسم می‌کنم با چکمه هایِ خز دارِ بلند که تا نیمه می‌انِ برف فرو رفته و تو می‌دوی از هر طرف و قهقهه سر می‌دهدی و انگاری که راز‌هایت از تو فرار می‌کنی و نگاه خودت را پرت می‌کنی بر روی انبوهِ برف‌ها و دراز می‌کشی و چمانت را می‌بندی و بک دفعه برف‌ها آب می‌شود و آب جاری می‌شود و چشمانت را لحظه‌ای می‌گشایی و آب تو را با خودش می‌برد و آنوقت همه یِ رازهایِ هستی در تو خلاصه می‌شود و دور می‌شوی می‌روی تا صدرِ اخبار و شایعه‌ها و وردِ زبان‌ها می‌شوی…
می‌دانی غمِ داستانِ تو کجاست؟
آنجایی که می‌شوی دختر و مرگت قضاوت می‌شود توسط آدمهایی که نمی‌شناسندت و از تو هرزه و فرشته‌ای می‌سازند بی‌آنکه بخواهند داستانِ رازهایِ کوچک‌ات را بدانند، انگاری مرگِ دخترکانِ رویِ رود برایِشان مهم است ولی نمی‌فه‌مند آن رازهایِ کوچکِ لعنتی،‌‌ همان هاست که همه چیز است و بقیه افسانه است و داستان.
مهتاب
گفته بودم که نمی‌شناسم‌ات، که نمی‌شناسی‌ام، که انگاری راز هایِ کوچک‌ات با تو غرق شده‌اند، ولی بگذار رازی را به تو بگویم، روزی دورباره آب‌ها از حرکت باز می‌ایستند و تو چشمان‌ات را باز می‌کنی و بلند می‌شوی و قهقه زنان در برف با چکمه هایِ بلندِ خز دار شروع به دویدن می‌کنی و من آنجا راز کوچکت را خواهم دید…

 

پ ن : این متن از نظر املا و نگارش ویرایش نشده! 621107256

دیدگاه‌تان را ارسال کنید ...